درآفتاب كم رنگ زندگيم ودرپياده رويي كه نمي دانم به

 كدامين خيابان منتهي مي شودوودرتلاطم شاخه هاي بي

 برگ زيرچتري كه مراازباران جدامي كند به دنبال نيمكتي

 ميگردم تابيادآورم همه ي آن روزهايي كه بابوي تووبي

 روی توولی بی اعتناازکنارم

 گذشتند