دوستی
گفتم خیلی دوستت دارم.نگاهم کرد-لبخندتلخی زدورفت.گفتم به تونیاز
دارم ،نمی توانم بی توزندگی کنم به باتوبودن عادت کرده ام.مگرتوهم
نمی خواستی بامن باشی؟!سری به علامت تاسف تکان دادورفت.گفتم
سنگ صبورت می شوم سنگ صبورم باش،همه کس هم می شویم،
دردنیای قشنگ دوستی بال درمی آوریم،پروازمی کنیم،دنیارامی سازیم...
ولی مثل همیشه تلخ وسردنگاهم کردورفت .گفتم تورابه جان عزیزت این
بارجوابم رابده.گفتم مگرمعنی دوستی چیست؟غیرازاین که دودوست
همیشه درکنارهم باشند،برای هم باشند،شانه به شانه،قدم به قدم،
درغم وشادی برای هم باشند.گفت:دوستی بودن دوجسم درکنارهم
نیست،بی تابی دو روح برای هم است .گفتم:پس تکلیف دل تنگی چه
می شود؟گفت:روح های آشنابرای دیدارنیازی به چشم ترندارند
دوستی حقیقی پیونددل هاست که فراتراز زمان ومکان است.گفتم:
ولی من طاقت دوری ات راندارم بمان.تنهایم نگذار...گریه کردم -طاقت
دیدن اشک هایم رانداشت.دستش رازیرچانه ام برد،سرم رابلندکردم.
پیشانی ام رابوسیدوزل زدبه چشم های خیسم وباز بالبخندتلخی گفت:
((معنی واقعی دوستی راپیداکن))ورفت.
دلم لرزیدتازه فهمیدم کجای کارمی لنگید. برایش نوشتم:دوست من!!
مبادانیازمن به داشتن تو(که حیاتم به آن بسته است) تورادربندآورداگر
می خواهی" برو"اگر می خواهی "بمان"آن چنان که میخواهی "باش"
من فهمیدم دوستی درقیدهم بودن نیست،آزادبودن روح است.جاذبه ی
جسم نیست،معراج روح است.دوست ماکسی است که نیازروح مارامی
فهمد،مارابه اوج می بردنه این که باطناب خواهش دست وبالمان راببندد،
آزادمان می گذاردتاعصیان کنیم،امتحان کنیم،انتخاب کنیم.....تورانمی دانم
ولی من بی گمان دربندچنین دوستی بودن رابه هزارآزادی برمی گزینم
وشایداین دوست خداباشد شایدهم یکی ازجنس خدا...
درنهان به آنان که دوستمان ندارنددل می بندیم ،ودرآشکارازآنان که دوستمان دارندغافلیم،ِِشایددلیل تنهایی ماهمین است.